رنگ خداحافظی آخر

چشمم از بار دگر دیدن تو، دل برداشت
رفتنم رنگ خداحافظی آخر داشت
نه امیدیْم به ساحل، نه رهی به دریا
دل من حالت یک کشتی ِ بی لنگر داشت
به جهانی که ندارم، تو خدایی کردی
دلِ ناداشته ام نیز، تو را باور داشت
از چه اینگونه شکستی و نشستی؟ انگار
کوه پوشالی را نرمه ی بادی برداشت
روح عصیانی ات از شعله ی خاموشی بود
همه ی آتش تو، مشتی خاکستر داشت

