من از نسل عشق های آتش گرفته ام
از نسل مردمان درد
از نسل زندگی
که از بذر عاطفه ای قد کشیده ام
من در سرزمین های شرقی با آفتاب طلوع کرده ام و طعم باران را با احساس پنج گانه ام چشیده ام.
من با بادها به دنیا آمده ام و با بادها می میرم و ایمان همزاد من است که با من به دنیا
آمده و با من نمی میرد.
من تمام کودکیم ازعطر شب بوها گیج بوده ام زیر درختان سبز رویا بافته ام وهمه دشتهای خیال را دویده ام.
من جوانیم را در کوچه باغی که نگاهم در راه خاکی آن گم شده است جا گذاشته ام و
یکباره به میان سالی رسیده ام.
من تمام خودم را در خودم یافته ام و هنوز از خودم هزار سال نوری فاصله دارم.
من روز هایم را در تنهایی و سکوت گذرانده ام وشب ها خواب نیلوفر های سر گردان را دیده ام.
من راز گل ها را می دانم و از بهار هزار خاطره دارم.
من سال هاست که عاشقم.
درست از روزی که مادرم سیب را گاز زد و پدرم گندم را عصیان نمود من عاشق شدم.
و سالهاست که هبوط پدرم را درد می کشم
و عمریست که زندگی می کنم
و عشق می سوزانم.
|
+| دل نوشته های امید سام...
2006/11/27 |